سایت دانلود بـرتـــــر

آخرین به روزرسانی این صفحه: ۱۳۹۵/۰۵/۲۵
» نمایش دسته بندی مطالب
برای جوینده دانش عزت دنیا و رستگاری آخرت است . امام علی(ع)
رهبر عزیز کشورمان پروژه های دانشجویی

لیست مطالب صفحه اصلی

ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما از مولانا

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما

ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس

ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا

ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش

پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی

بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

مولانا محمد بلخی

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا از مولانا

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا

مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با

بر خوان شیران یک شبی بوزینه‌ای همراه شد

استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا

بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می‌چکد

آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا

گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان

تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را

آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد

بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها

نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد

گر هست آتش ذره‌ای آن ذره دارد شعله‌ها

شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من

همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

مولانا محمد بلخی

شعر ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌ منتها از مولانا

مولانا :

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل

باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده

گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را

کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی

و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری

می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان

جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم

کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

شعری در مورد پدر و مادر از مولانا یا مولوی

شعری در مورد پدر از مولانا :

مادر اگر چه که همه رحمتست

رحمت حق بین تو ز قهر پدر

سرمه نو باید در چشم دل

ور نه چه داند ره سرمه بصر

بود به بصره به یکی کو خراب

خانه درویش به عهد عمر

مفلس و مسکین بد و صاحب عیال

جمله آن خانه یک از یک بتر

هر یک مشهور بخواهندگی

خلق ز بس کدیه شان بر حذر

بود لحاف شبشان ماهتاب

روز طواف همشان در به در

گر بکنم قصه ز ادبیرشان

درد دل افزاید با درد سر

شاه کریمی برسید از شکار

شد سوی آن خانه ز گرد سفر

در بزد از تشنگی و آب خواست

آمد از آن خانه یتیمی به در

گفت که هست آب ولی کوزه نیست

آب یتیمان بود از چشم تر

شاه در این بود که لشکر رسید

همچو ستاره همه گرد قمر

گفت برای دل من هر یکی

در حق این قوم ببخشید زر

گنج شد آن خانه ز اقبال شاه

روشن و آراسته زیر و زبر

ولوله و آوازه به شهر اوفتاد

شهر به نظاره پی یک دگر

گفت یکی کأخر ای مفلسان

کشت به یک روز نیاید به بر

حال شما دی همگان دیده‌اند

کن فیکون کس نشود بخت ور

ور بشود بخت ور آخر چنین

کی شود او همچو فلک مشتهر

گفت کریمی سوی بر ما گذشت

کرد در این خانه به رحمت نظر

قصه درازست و اشارت بس است

دیده فزون دار و سخن مختصر

مولوی

شعر شب قدر در وصف مولانا

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت‌ها

مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت‌ها

مگر تقویم یزدانی که طالع‌ها در او باشد

مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت‌ها

مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند

و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت‌ها

عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند

عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت‌ها

و یا آن روح بی‌چونی کز این‌ها جمله بیرونی

که در وی سرنگون آمد تأمل‌ها و فکرت‌ها

ولی برتافت بر چون‌ها مشارق‌های بی‌چونی

بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت‌ها

عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه

از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت‌ها

چو زلف خود رسن سازد ز چه‌هاشان براندازد

کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت‌ها

چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد

خمش که بس شکسته شد عبارت‌ها و عبرت‌ها

مولانا

شعر گر دلت گیرد و گر گردی ملول از مولانا

ترجیع بندی زیبا از مولانا :

گر دلت گیرد و گر گردی ملول

زین سفر چاره نداری، ای فضول

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست

هین روان باش و رها کن مول مول

ورنه اینک می‌برندت کشکشان

هر طرف پیکست و هر جانب رسول

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست

فکرهای خل را بردست غول

جادوی کردند چشم خلق را

تا که بالا را ندانند از سفول

جادوان را، جادوانی دیگرند

می‌کنند اندر دل ایشان دخول

خیره منگر، دیدها در اصل دار

تا نباشی روز مردن بی‌اصول

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن

کافتابی کرد از بالا نزول

شعر بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس از مولانا

مولوی :

بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس

قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس

بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند

بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس

بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس

درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس

شنیده‌ای که در این راه بیم جان و سر است

چو یار آب حیاتست از این پیام مترس

چو عشق عیسی وقتست و مرده می‌جوید

بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس

اگر چه رطل گرانست او سبک روحست

ز دست دوست فروکش هزار جام مترس

غلام شیر شدی بی‌کباب کی مانی

چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس

حریف ماه شدی از عسس چه غم داری

صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس

خیال دوست بیاورد سوی من جامی

که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس

بگفتمش مه روزه‌ست و روز گفت خموش

که نشکند می جان روزه و صیام مترس

در این مقام خلیلست و بایزید حریف

بگیر جام مقیم و در این مقام مترس

از مولانا محمد بلخی

شعر جالب مولانا برای تشیع جنازه و خاکسپاری خودش

به روز مــرگ چــو تــابـوت مــن روان باشـد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مـگـری و مـگـو دریـــــغ دریــــــغ
بدوغ دیو در افتـــی دریــــــغ آن باشد

جنازه ام چو بـبـیـنـــــی مگو فــراق فــراق
مرا وصـــــال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گـــور ســــــپاری مـگــو وداع وداع
که گور پرده ی جمعیــــت جنان باشد

کدام دانه فرو رفـــــــت در زمین که نرســت
چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد

دهان چو بستی ازین سوی . آن طرف بگشای
که های هوی تو در جو لامکان باشد
مولوی

گفتگو با پشتیبانی سایت دانلود برتر